تبليغاتX
عاشقانه ها

 

امروز مي خوام يه يه آهنگ جديد كه خودم هم خيلي دوسش دارم برا دانلو بزارم اين آهنگ فوق العاده توپ و خفن از ساسي مانکن و حسين مخته بنام بدو بدو  که به گفته خودشون قوي ترين آهنگ 6.8 هستش  پيشنهاد ميکنم اين آهنگ فوق العاده رو از دست نديد که خوراک مهموني با ماشين(پخش ويژه)

 

دانلود در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهروز امینی در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 و ساعت 12:57 |
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه دوستان امروز تصمیم گرفتم عکسهایی از خودم و اسبم را براتون بذارم البته لازم به ذکر است که من سه سال است که اسب دارم و تا حالا دو بار تو مسابقات اسب سواری مقام آوردم یه بار مقام دوم و بار آخر مقام اول جام ستارخان کسب کردم هر کس که از اسب خوشش میاد میتونه بیاد باشگاه اسب سواری و یاد بگیره فقط باید بچه تبریز باشین اگه خواستین یاد بگیرین باهام تماس بگیرین من خیلی از ورزش ها رو انتخاب کردم ولی تا آخر نتونستم ادامه بدم امام من معتاد اسب سواری شدم باور کنین هم ورزش محسوب می شه هم تفریح سالم.

اگه خواستین باهام در تماس باشین در قسمت نظر پیام بدین یا به میلم پیام بذارین.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیدوارم خوشتون بیاد فقط نظر یادتون نره به امید دیدار.

+ نوشته شده توسط بهروز امینی در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 14:4 |

سیبی که در نگاه تو می چرخد    آدم را وسوسه می کند

قبل از کلاس اول دوستش داشتم.از اون موقع که دختر کوچولوی تو تلوزیون می خوند:سیب میوه بهشته…

همیشه و تو هر فصلی میوه دایم یخچال ما بود و همه می دونستند که من عاشق گاز زدن سیب سرخ و آبدارم اون قدر که وقتی دو سال دندونام ارتودنسی بود حسرت سیب گازیدن بدجوری آزارم میداد…

وقتی کلاس اول شدم فهمیدم که:

سارا سبد دارد… سارا در سبد سیب دارد

و این شد قصه سیب و سارا.فهمیدم که سیب همون میوه ممنوعه ایه که آدم رو از بهشت روند و فهمیدم که عشق یعنی حوا یعنی سیب یعنی گناه…

“مرد هوس میوه ممنوعه داشت و زن به خاطر عشق مجرم شناخته شد”

سیبستان رو به خاطر اعتقادی که به عشق دارم شروع کردم .به خاطر پاکی و زلالی سیب..به خاطر پیوندی که احساس می کنم بین سیب و سارا وجود داره.

اگه مادربزرگ عاشق پیشه ما اون میوه بهشتی رو به شوهر مرددش نمی داد آیا امروز چیزی به اسم عشق رو می شناختیم..پس سیب یعنی عشق پس:

حیف است سیب را نچیده بمیریم…

+ نوشته شده توسط بهروز امینی در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 13:11 |

 

تو را دوست دارم.... [شعر]




اگر تو نباشي: بي تعارف و مبالغه بگم همه چيز طعم زهر را خواهد داشت حتي عسلي كه از همه به گل سرخ شبيه تر است

 

اگر تو نباشي: از اينجا ميروم و آسمان را هر چند شيرين و شفاف با خود نمي برم آنقدر دور ميشوم كه نسيمي از كنارم عبور نكند و چشمم به چشم ستاره اي نيفتد

 

اگر تو نباشي: نه شعر مي گويم نه با ماهي ها حرف ميزنم نه شبها به آغوش ستاره ها پناه ميبرم فقط صبح تا شب خاطرات صدفهاي شكسته را مرور ميكنم تمام اين باغ ها . شقايق ها. سنجابهاي بازيگوش . رودهاي پر جنب و جوش . اقيانوس هاي آرام و ديوارهاي بي بام با توست كه زيباست

 

اگر تو نباشي: چه خواب باشم چه بيدار حتم دارم روزگار تكه كاغذي هست افتاده در گوشه خياباني دراز خياباني كه پاي هيچ عاشق به آن باز نشده است

 

اگر تو نباشي : چه در كنار پنجره بايستم چه در شبستاني نمورو بي نور بنشينم اشتياقي براي ديدن آفتاب ندارم و دوري تو را حتي به اندازه ي يك نفس كشيدن تاب ندارم

 

پس چرا رفتي و منو با كوله باري لز غم تنها گذاشتي چرا جوانه عشق را در دلم خشكاندي

چرا چرا چرا ؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بهروز امینی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 8:52 |

ببین ماه من ..!

قرار نیست که قرار هایمان را بگذاریم بر بی قراری های من ..؟

مگر قرار نبود تو ماه ِ تمام ِ من باشی و ..

من پر ِ پرواز ِ تو ..؟

مگر زمزمه هر روزت نبود ..

ای ستاره ی شبای مشرقی پر پرواز منو ازم نگیر ..؟

و من قول دادم تا همیشه پر پروازت بمانم ..؟

مگر غیر از این است که ..

من ماه تمام را در تو معنا کردم ..

و تو ماه ِ تمام ِ من شدی ..!

پس چرا هرچه بیشتر می رویم کمتر می رسیم ..!

تو ماه ِ تمام ِ من نیستی ..؟!

 یا من پر ِ پرواز ِ تو ..؟!

+ نوشته شده توسط بهروز امینی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:33 |

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)
سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!

سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!)
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزی که نرسيديم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی

 

+ نوشته شده توسط بهروز امینی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 9:59 |
+ نوشته شده توسط بهروز امینی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:50 |

آمار وبلاگ

  • افراد آنلاين:
  • تعداد بازديدها:

پيغام مدير :

ورود شما را به اين وبلاگ خوش آمد عرض مي كنم . اميدوارم مطالب اين وبلاگ مورد استفاده ي شما قرار گيرد . نقطه نظرات خود را براي بهبود وبلاگ مطرح نماييد .

متشكرم